نیمه شبانی بیدارم کردند و گفتند نام تو را می گویم . روزها تو تمام رویاهام بودی نام دیگران را از یاد برده ام و نام تو را بر زبان می اورم هر کس نام کسی را از من می پرسید نام تو را می گفتم و هر کسی نشان راهی را از من می گرفت راهی که تو رفته ایی نشان می دادم و هر کسی ساعتی را از من می پرسید ساعت اشنایی عشقمان را می دادم پس عزیزم بیا که دوریت رنجم می دهد

سلام بهترینم
سلام عشق روزهای ابری و آفتابیم
سلام و یه دنیا حرف و یه دنیا دلتنگی
می خواهم بدانی که مدتها است که چیزی در من زمزمه می شود
نمی دانم که چیست
سینه ام از غم سنگین است و نمی دانم این غم از چیست
دیشب از خواب پریدم و چیزی در من این چنین فریاد می زد:
برای چه می گریی
گریه ات از برای چیست
از گذشته پر غم و از آینده مبهم
همان هایی که خود خواسته ای
از اشتباهات گذشته ات چه درسی گرفته ای
پس همچنین تکرار می کنی
چرا به سراغم آمده ای
چرا مرا رها نمی کنی
بگذار آزاد باشم
نه اسیر در چنگال تو
شبیه این روزهای آشفتگی
ای غم رهایم کن
من سکوت را گویی بلعیده ام
و هیچ حرفی از دلم بر نمی آید
تا گویای درون خسته ام باشد
یاریم کن در این تگنا
که خود حیرانم از آن روزها
دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي کنيم؟ بعده اينکه
بازيمون تموم شد گفت تو بهترين داداشه دنيايي ، وقتي بزرگتر شدم به
دانشگاه رفتم چشام همش اونوميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم
دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايي وقتي ازدواج کرد من
ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايي و وقتي مرد من زيره
تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين
دادشه دنيايي چند وقت بعد وقتي دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته
عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين
دادشه دنيايي..!


شليک
گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !
باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم !
همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند !
وای ! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردی ؟ !
همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،
دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را از کیفم در می آورم و
به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !
چشمانم را می بندم !
دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد !
تمام دیدارها و لحظه ها ...
چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم !
چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم !
این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت !
با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم !
چشمانم را می بندم،
بد بودی ! بدی کردی !
می گذرم ! از همه ی بدیهایت !
در دلم ،12 بار دوستت دارم می گویم ! فقط تو می دانی چرا 12 بار !
چشمانم را باز می کنم !
حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم !
نگاهت لبریز خواهش است که نگریم !
چشمانم باز است !
مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،
دوستت دارم می گویم !
تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!
شقیقه را نشانه گرفتم!
کاش می بوسیدمت ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست !
1،2،3...
اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم !
درست شقیقه ام را زدم!! ...
شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و
چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی
را می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد . با تمام
خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم .
دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه
دهد .
کسی چون تو
من نوشتم از دنیا اون نوشته بی رحمه
من نوشتم از قسمت اون نوشته سر گرمه
من نوشتم از دردم از شبای بی خوابی
اون نوشته از عشقو لحظه های بی تابی
من نوشتم از تقدیر خیلی وقته مایوسم
اون نوشته اشکاتو دونه دونه می بوسم
من نوشتم از بازی از یه بازی ساده
اون نوشته آروم باش حلقه هم فرستاده
من نوشتم از ترسم از وفاااااااااا که کمیابه
اون نوشتهاز دوریم شب با گری میخوابه
من نوشتم از پاییز از یه عصر رو یایی
اون نوشته حاضر باش نو عروس زیبایی
همه میگن تو منو دوست نداری همشون پشت سر تو بد میگن
نمیدونن تو از اسمون می آی خودشون اهل یه دنیای دیگن
همه میگن اسمشه که تو با منی توی قلب تو یکم جا ندارم
روی اسم تو باید خط بکشم برم و چشماتو تنها بذارم
اونا از چشمای تو بی خبرند نمی دونن که نگات نفس داره
اونا غافلند که چشم روشنت توی نور ماه نقره دس داره
همه دوست دارن ازت دس بکش همشون بهم میگن دیونه ای
نمی دونن تو برام بهانه ای معنی شعرای عاشقانه ای
تو رو با خیلیا دیدن همشون هی میگن تو بی وفایی میکنی
به من میگن داری محبتو از چشای اون گدایی میکنی
جلوی چشمای بیقرار من یکی دیگه رو تو آغوش میگیری
می میرم تا از یه راه دور بیای باز بهونه ی تولدم بشی
شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه ی پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس
از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را
شسته است . همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و ادم های خوشحال اما من گمان
میکنم این خیلی خوب است که من نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.
بی ستاره ام و زرد و با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های
تنهایی من است.
مریم پاییزی گره ی اخماتو وا کن دستاتو بالا بگیرو واسه ی فردا ها دعا کن